آرزویت را برآورد میکند ، آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی میگریاند
خدای من ٬ من از این دل آزردگی ها شکایتی ندارم ٬ زیرا هر بار دلم می گیرد حضورت را به خودم نزدیکتر می بینم . هرگاه از تو فاصله می گیرم هوای نفسم مسدود می شود و آنگاه که غم به سر حد خود می رسد . همچون پدری مهربان دست بر رویم می کشی و نوازشم میکنی . به تمام زیبایی های عالم قسم میخورم که نوازشت را احساس میکنم . هرگاه دچار اشتباهی می شوم ٬ آتشی درونم را فرا می گیرد که تحملش برایم سخت می شود و تو هرگز فراموشم نمیکنی و با مهرت آتش درونم را سرد میکنی . خدای من ٬ باز همدم تنهایی بی کرانه من باش که سخت آزارم می دهد . تو را شکر میکنم که پس از همه دلشکستگی های من ٬ چیزی را به من می دهی که تمام آن زخم ها را به فراموشی می سپارم . این بار نیز دلم سخت گرفته است ٬ من از تو هیچ شکایتی ندارم و ایمان دارم قرار است مهری به من عطا کنی که از شکرش عاجزم .
خدای من دوستت دارم . . .
ای خدا
راحتی به جز رضای تو ندارم
و درخواستی سوای قرب آستان تو نمیکنم
روح و راحت من در مناجات و ستایش تو و دوای درد من در دست توست
تویی که هم دردی و هم درمانی ...
تویی آرام جان دل غمناکم
هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته می خوانی
سپاس بیکران ...
خدایا:بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح
نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده.
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت
قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و توچنان غافلی که گویا صد ها خدا داری…!!!!
خدایا !
این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای ، بر دل های روشنفکران فرود آر که :
” اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است ”
جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی ، فاقد مسئولیت نیز هست.